وقتی ساکن ژنو بودم
از ساعتهاشان شگفت زده نمی شدم
هرچند از الماس گران بودند
و شگفت زده نمی شدم از شعاری که می گفت:
ما زمان را می ساز
ساعت سازان کی می دانند
تنها چشم های تو اَند
که وقت را میسازن.
و نقشه ی زمان را ترسیم می کنن
وقتی که بر سر قرارمان می آم
در لندن
یا پا
یا بر کرانه ی دریای کاراییب
آن وقت زمان شکلی نداشت
روزها نامی نداشتند
و تاریخ تاریخی نداش
تاریخ تنها کاغذی سپیدی بود
که برآن می نوشتی هرچه می خواستی
و هر وقتی که می خواستی!
خیلی زیبا نوشتی

تاریخ تنها کاغذی سپیدی بود
که برآن می نوشتی هرچه می خواستی